تبليغاتX
ابي ترين احساس

abitarin-ehsas

معصومه

abitarin-ehsas

http://abitarin-ehsas.blogfa.com

ابي ترين احساس

ابي ترين احساس

ابي ترين احساس

تفاوت نمی کند که دوستم داشته باشی یا نه!!!
تنها وجودت مرا بس است....
از هر چه خواستنی ایست در دنیا!!
چه با من باشی چه بی من!!!!

معصومه مستی ام را بهانه کردم گریستم .... تا کسی نداند که دیوانه کیستم!

ابي ترين احساس

ابي ترين احساس
مستی ام را بهانه کردم گریستم .... تا کسی نداند که دیوانه کیستم!
اشتباه.........
 

اشتباه شايد همين بود....

همين تو را از خودت خواستن...

غافل از اينکه?نديدن و نشنيدنِ تو?بهانه ي خوبي براي باور کابوس نبودنت نيست....

توبودي....تو هستي....بي آنکه بخواهي....

تو هستي حتي اگر ديگر?در اين دنيا نباشي....

براي باور بودنت?دليلي بالاتر از ديوان حافظ ِ کتابخانه ي من؟

که هر غزلش با اسم تو شروع مي شود....

پس اگر عاشق نيستي لا اقل من را به خيال بافي متهم نکن....

چه کسي گفته من تنها زماني مي توانم بودنت را باور کنم?

که گرمي دستهايت را حس کنم؟يا صداي مهربانت را بشنوم؟

چه کسي گفته؟

من مي فهمم سهراب چه مي گويد?وقتي چشمهايم را مي شويم?

تا "وصال" را جور ديگري ببينم.....

براي من?مگر بالاتر از اينکه?با عشق تو?از بدي ها پاک شوم?

و به خدايِ احد و واحدم نزديک تر شوم?؟؟

من اين "وصالِ بي تو" را به هزار بار "وصال دنيوي"?نمي دهم....

وصال يعني از تو به خدا رسيدن....

و خوشا به حال آن کسي?که پلي مي شود?براي رسيدن ديگري?به خدا....

من باور کرده ام که :

"چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد"....

من باور کرده ام که :

"تو بامني هر جا برم?....."

من باور کرده ام که :

تو را بايد در خود جستجو کرد.....

من باور کرده ام بودنت را....

من باور کرده ام نبودني از جنس بودن را...


|+| نوشته شده توسط معصومه در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 3:18 |
همینجوری الکی...

نمیدونم تا حالا شده دلتون خیلی بگیره؟؟؟!!!!

اونقدر که ارزو کنید کاش جایی بودید که هیچ کی نبود تا از ته دلتون داد بزنید!!؟ ؟ 

من از بچگی به  نویسندگی علاقه داشتم.

همیشه حرفای دلمو تو دفترم مینوشتم.

ولی الان مدتیه که میلی به نوشتن ندارم.

فقط دلم میخواد  حرف بزنم .

همیشه ارزوم بوده که خدا روبروم بشینه  ومنم تا میتونم حرف بزنم!!۱ 

اونم بقلم بگیره        نازم کنه        اشکامو پاک کنه 

نمیدونم الان که این مطلبو مینویسم خدا میبینه یا نه؟!!!

خیلی سوالا ازش دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

میگن خدا تو قلبای شکسته است !

راست میگن؟؟؟؟؟

من خیلی ارزوها تو زندگیم دار م ارزوهایی که نصفشون هم براورده نشده !!!

خدایا خیلی دوست دارم 

خیلی نوکرتم!  

میدونی چرا چون من چیزایی دارم که شاید بعضیا تو حسرت داشتنش باشن 

خدا یا قسمت میدم جون  بهترین بندت اونی که خیلی دوسش داری.این ارزوی منو

براورده کن؟!!!!! 

نه اینکه  دیگه هیچ ارزو یی ندارم    نه!!

فقط این ارزو  یعنی همه زندگیم!!!  

شما هم دعا کنید !! 

این یه خواهشه!! 

|+| نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 3:51 |
بهترین هدیه
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!!
مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!!
مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!!

مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!».
دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی
از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت.
هدیه کار خودش رو کرده بود
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 19:6 |
سلام سلام سلامممممممممممممممممممممممممممم

خوبید  خوشید  سلامتید

خب الحمدالله

اینجانب بعد اندی تاخیر اومدم

نمیگم واسه چی              تو رو خدا اصرار نکنید

هیچ موضوع خاصی هم ندارم واسه اپ کردن

میبینید ذوق هنری رو

چون بد دست خالی برم این شعر پایین و تقدیم شما دوستای گلم میکنم

نگا کن این دل خسته

پشت دیوارای بسته

تو که رفتی مهربونم

زده از غصه شکسته

نگا کن قلب صبورم

چه جوری به پات نشسته

اخه جز به دیدن تو

به نگاهی دل نبسته

 

 

 

|+| نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 18:1 |
سال نو مبارک...
ان زمان که در تاریک ترین نقطه کوچه احساست نوری

سوسو می زند و دریچه های قلبت را پر از شوق

دوست داشتن می کند.... تنها ان زمان است که 

  میتوانم با همه احساسم بگویم....

 

                       دوستت دارم!

 

 

برای تک تک  شما دوستای گلم سال خوبی ارزو میکنم!

 زندگی توام با عشق برای شما!

                              

                             

|+| نوشته شده توسط معصومه در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 3:29 |
حالا بخونش

سلام _خوبید؟؟

یه روز تو دفتر یکی از دوستای گلم داشتم کنجکاوی (توجه داشته باشین کنجکاوی)میکردم چشم افتاد به این شعری که این پایین میخونید!!!

خوشمان امد.متاسفنه نمیدونم این شعر از کیه ..شاعرش کیه .چه سبکیه... فقط برام جالب بود !شما هم بخونید حتما خوشتون میاد!!!

راستی هرکی فهمید شاعر این شعر کیه اطلاع بده جایزه داره!!!!(منتظر جوایز ارزنده ما باشید!!!)

معلم چو امد به ناگه کلاس

چو شهری فروریخته خاموش شد

سخنهای ناگفته در قلبها

به لب نارسیده فراموش شد

سکوت غم الوده کلاس را

صدای رسای معلم شکست

زجا احمدک جست و بند دلش

از این بیخبر بانگ ناگه گسست!

بیا احمدک درس دیروز بخوان

بیا تا ببینم که سعدی چه گفت ؟!

ولی احمدک درس یادش نبود

بجز انچه دیروز از وی شنفت!!!

زبانش به لکنت بیافتاد و گفت:

ب ب ب بنی ادم اعضای یکدیگرند

که در افرینش زیک گوهرند

چو چو چوعضوی به درد اورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو تو تو کز.....ای وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

به جای محبت شراری جهید

نماینده اتش خشم او...!!!

چرا احمد کودن بیشعور

معلم به او گفت با لحنی گران!

نخواندی چنین درس اسان بگوی؟!

مگر چیست فرق تو با دیگران؟!

خدایا خدایا چه میگوید اموزگار

نمیداند ایا در این میان

فرق بین دارا و ندار...!!!!

که انان به دامان مادر خوشند

ومن بی وجودش سر نهم به خاک

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دستهای پراز پینه ام شاهد است !!!

معلم سخنهای اورا برید

ولی او سخنهای بسیار داشت!!!

به من چه که مادر زکف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است

دود یک نفر پیش ناظم که او

به همراه خود یک فلک اورد

نماید پراز پینه ها پای او

زچوبی که بهر کتک اورد

چو او این سخن از معلم شنید

ز چشمان او کور سویی جهید

به یادش بیامد شعرو بگفت:

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند ادمی!!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 14:28 |
اگرمیتوانستم...
اگر.....
اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
 
قیصر....
 
|+| نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 1:5 |
عاشق ترین...

منو از خودت نرنجون ای قشنگ ترین بهارم

تنها این تویی که با تو یه عالم خاطره دارم

فقط یک بار و یک لحظه به من فرصت بده خوبم

تو سرفصل کتاب تو همیشه من یه محکومم

دلم غمگین و بی تابه برای بودن با تو

تموم حرف من اینه نمیشه زندگی بی تو

میدونم خوب میدونم من به تو بد کرده قلب من

نگاه دل فریب تو  گرفته روحم  و  از تن

همینه سرنوشته من بشم زخمی بشم حیرون

نبینم روی لیلا رو بشم عاشق تر از مجنون

خداحافظ نگو  نازم نگو که قسمتم اینه

ببین با بیوفایی هات دل سادم چه غمگینه

بزار این لحظه اخر کنار چشمه اشکم

بگم عاشق ترینم من همینه اخرین حرفم

******

این شعر و خودم گفتم .... چطور بود خواهشا نظر بدین....!

تقدیم به کسی که افتاب مهرش هرگز  در اسمان دلم غروب نخواهد کرد!

|+| نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 1:9 |
فریاد بدرود.....

اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق و آغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

اآخر نفسهاي چراغ  آشنائيست

***

چشمت پر از حرف است و لبهاي تو خاموش

سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد

من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***

در ديده ي مات تو آهنگ وداع است

اي واي من،در اين سفر باز آمدن نيست

اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن

تو ميروي اما مراجانی به تن نیست

***

تو ميروي، تو ميروي غمناك غمناك

اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم

تو ميروي،تو ميروي اي گرمي جان

اما زمن خواهي تن بيجان نباشم

***

درماندگي از ديده ي من ميتراود

جغد غريبي بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي

بي روي تو مي ريخته، جامم شكسته است

***

تو ريشه بودي من درخت سبز بودم

با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست

اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز

در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست

***

ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر

ميبينمت بهر سفر پا در ركابي

جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم

بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟

***

من باتو عمري همسفر بودم در اين راه

در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت است

اما تو راهت را چدا كردي زراهم

خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت است

رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست

چون فرصت ديدار، بيش از يك نفس نيست

تو ميروي اما من آن مرغ خموشم

كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست

***

اين روزها اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق وآغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخرنفسهاي چراغ آشنائيست

 

*مهدی سهیلی*

 

 

|+| نوشته شده توسط معصومه در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 16:27 |
خوابم یا بیدارم....

تو با منی با من.همرا و همسایه نزدیک تراز پیرهن

باورکنم یا نه.هرم نفسهاتو.ایثار تن سوز نجیب دستاتو

خوابم یا بیدارم!؟

لمس تنت خواب نیست.این روشنی از توست.بگو از افتاب نیست

بگو که بیدارم .بگو که رویا نیست.بگو که بعد ار این جدایی با ما نیست

اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم

بذار افتاب شم وتو خواب از تو چشم تو بتابم

بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم !؟

ای اومده از خواب.اغوشتو واکن .قلب منو دریاب

برای خواب من .ای بهترین تعبیر.با من مدارا کن

ای عشق دامنگیر.من بی تو اندوه سرد زمستونم

پرنده ای زخمی .اسیر بارونم...............!

ای مثل من عاشق.همتای محبوب.بمون بمون با من.ای بهترین ای خوب!

 

ایرج جنتی عطایی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:3 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

html>